رفیق لحظه های من ...
یادته به دنیا که اومدم چون حرصت دراومده بود میگفتی اسممو بذارن فرش!! 
وقتی میپرسیدن چرا؟ میگفتی: تا بشینیم روش دیگه
...(البته من که اون موقع طفلی بیش نبودم! فک و فامیل تعریف میکنن)
حیف...چقدر زود بزرگ شدیم...
یادته شبایی که خوابم نمیومد تا صبح باهام بیدار بودی...
هرموقع بهت میگفتم اگه تو ازدواج کنی من چیکار کنم!! میگفتی حالا خیلی مونده تا من ازدواج کنم...
چه زود این خیلی تموم شد...
همیشه ناراحتیو از چشام میخوندی!!!
هیچیو نمیتونستم ازت پنهون کنم... الانم نمیتونم...
دو تا آدم متفاوت بودیم... تو شیطون و پرشرو شور.... من آروم و خجالتی....
هرجایی تو نبودی انگار ناقص بودم!!!
حالا میخوای تنهام بذاری!!! حالا وقتی شبا از خواب میپرم کی موهامو نوازش میکنه تا ۷ تا پادشاهو خواب ببینم...
کیه که با اون حرفای قشنگش منو آروم کنه!!!
کیه که وقتی تو خودم بودم و حوصله ی هیچ کسیو نداشتم انقدر دورو ورم میچرخید و شیطونی میکرد تا خنده بیاد رو لبام... تا حوصلم نمیومد سرجاش ول کن نبودی... عاشق همین لجبازیاتم...
اگه تو نبودی و به من روحیه نمیدادی که الان ترم ۲ مامایی نبودم!!! 
تو سال کنکور با اون ماجراها تونستم به قول تو بچه غول کنکور و شکست بدم... اگه تو نبودی بچه غوله منو میخورد...
همیشه تو بدترین حالم خوشحال بودم که تو پیشمی...
واسم فقط یه خواهر نبودی! رفیقم بودی... روانشناسم بودی... معلمم بودی...
توی همه کارام باید نظر میدادی! یه جورایی بدون تو هیچ بودم!
اما حالا ۱ سالی میشه که خیلی ازت دور شدم!
دیدی بالاخره ازدواج کردی و میخوای بری خونه ی بخت...
تو این روزا که همه خوشحالن من ته دلم گریه میکنه...
آخه میخوای آبجی کوچیکتو تنها بذاری...
آرزوم خوشبختیته نازنین... اما عادت به نبودنت واسم سخته...
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...
