X
تبلیغات
دخترونه

روز مبادا...

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…
******
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
* * *
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…

هر روز بی تو
روز مبادا است !

+ تاریخ | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت | 23:48 نویسنده | vahide |


      و باز هم تو...

 

حرف که می زنی

من از هراس طوفان

زل می زنم به میز

به زیر سیگاری

به خودکاری

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که می زنی

من

- عین هالوها-

زل می زنم به دست هات

به ساعت مچی طلایی ات

به آستین پیراهنت

تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای

در کلمه ای انگار

در عین

در شین

در قاف

در نقطه ها...

 

 

 

+ تاریخ | یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت | 22:11 نویسنده | vahide |


شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم...

 

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود...

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود...

حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره...

دنیا رو ببین !
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد...

بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛
بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه...

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛
بزرگ شدیم توی خلوت...

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه...

بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم...

بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت...

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه...                                                                                                                                                 کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم...


بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم...

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه...

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست...

بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم... هیچ کس نمی فهمه...

بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛
بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی...

بچه که بودیم بچه بودیم؛

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !
ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت...
 

 

+ تاریخ | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت | 18:52 نویسنده | vahide |


روزت مبارک...

 

پروردگارا تو قبل از یک مادر محبت و عشق را در دستهای ما به ودیعه گذاشتی تا یک تولد را در آغوش گیریم ... ما به این عنایت در بین خود محتاجیم ،آن را از ما دریغ ندار ...

 ۱۵ اردیبهشت روز جهانی ماما رو به تمام ماماهای دلسوز و باوجدان ومهربان تبریک میگم..

به نیمچه ماماهایی مث خودمم تبریک میگم نیز.....

امیدوارم خدا همیشه همراهتون و همراهمون باشه...

 

 

خلقتی شگرف بر دستان ارمغانیت بوسه میزند...

صاحب دستان بهاری، روزت مبارک!!!!!

 

+ تاریخ | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت | 20:46 نویسنده | vahide |


چگونه با تو حرف بزنم در حالیکه به حرفهایت پشت کردم...

حال قلبم در کلام نمی گنجد.تو ای پرپروازم.ای پای رفتنم.دلیل بودنم....
اینجا هوا بارانیست...خدایا مرا جز به تو امیدی نیست...فریادم را جز به تو پاسخگویی نیست...

دستم را از دامن پرمهرت کوتاه نکن...

مرا از خویش مران...

 ای مهربانترین.چگونه ترا نخوانم!

اگر چه پراز گناهم تو پراز رافتی اگر چه راه را گم کرده ام اما تو خود راهنمایی...

خدایا:مرا دریاب به من بیاموز جوانه زدن را...

 ای جدا از من و با من.این صدای من است این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست...

الهی: آهنگ نامت که میکنم میسوزم و میسوزم. ای گشایشگر اگر امید گشایشت نبود اینگونه گریان نمی آمدم...

مادر آسمان وزمین: تو بر آنچه در دلم میگذرد آگاهی و خواهش مرا میدانی به من رو کن که من به سوی تو پناه آورده ام...

این منم بنده تو که در برابر تو به دامن کرمت چنگ زده است...

به کجا ببرم این بار تمنا را.جز از تو از که بخواهم؟

ای مهربان خدای خوب من.نگاه کن به دست تمنائی که قلب چاک خورده ام را به تو پیشکش میکند...

من به تو محتاجم.

کمکم کن...


 

+ تاریخ | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت | 18:36 نویسنده | vahide |


رفیق لحظه های من ...

 

یادته به دنیا که اومدم  چون حرصت دراومده بود میگفتی اسممو بذارن فرش!!

وقتی میپرسیدن چرا؟ میگفتی: تا بشینیم روش دیگه ...(البته من که اون موقع طفلی بیش نبودم! فک و فامیل تعریف میکنن)

 حیف...چقدر زود بزرگ شدیم...

یادته شبایی که خوابم نمیومد تا صبح باهام بیدار بودی...

هرموقع  بهت میگفتم اگه تو ازدواج کنی من چیکار کنم!! میگفتی حالا خیلی مونده تا من ازدواج کنم...

چه زود این خیلی تموم شد...

همیشه ناراحتیو از چشام میخوندی!!!

هیچیو نمیتونستم ازت پنهون کنم... الانم نمیتونم...

دو تا آدم متفاوت بودیم... تو شیطون و پرشرو شور.... من آروم و خجالتی....

هرجایی تو نبودی انگار ناقص بودم!!!

حالا میخوای تنهام بذاری!!! حالا وقتی شبا از خواب میپرم کی موهامو نوازش میکنه تا ۷ تا پادشاهو خواب ببینم...

کیه که با اون حرفای قشنگش منو آروم کنه!!!

کیه که وقتی تو خودم بودم و حوصله ی هیچ کسیو نداشتم انقدر دورو ورم میچرخید و شیطونی میکرد تا خنده بیاد رو لبام... تا حوصلم نمیومد سرجاش ول کن نبودی... عاشق همین لجبازیاتم...

اگه تو نبودی و به من روحیه نمیدادی که الان ترم ۲ مامایی نبودم!!!

تو سال کنکور با اون ماجراها تونستم به قول تو بچه غول کنکور و شکست بدم... اگه تو نبودی بچه غوله منو میخورد...

همیشه تو بدترین حالم خوشحال بودم که تو پیشمی...

واسم فقط یه خواهر نبودی! رفیقم بودی... روانشناسم بودی... معلمم بودی...

توی همه کارام باید نظر میدادی! یه جورایی بدون تو هیچ بودم!

اما حالا ۱ سالی میشه که خیلی ازت دور شدم!

دیدی بالاخره ازدواج کردی و میخوای بری خونه ی بخت...

تو این روزا که همه خوشحالن من ته دلم گریه میکنه...

آخه میخوای آبجی کوچیکتو تنها بذاری...

آرزوم خوشبختیته نازنین... اما عادت به نبودنت واسم سخته...

 

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...

 

 

 

 

 

 

+ تاریخ | یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت | 18:32 نویسنده | vahide |


 هر چه دلم خواست نه آن می شود       هر چه خدا خواست همان می شود...

 

اصلا موقعیت شناس نیستند...

فکر و خیال را میگویم!!!

همان هایی که می آیند و با روح و روانت بازی می کنند...

افکاری که گاهی  تیشه بر ریشه ات میزنند...

گاهی هم رویای شیرینت را تبدیل به واقعیت می کنند...

کاش میشد کنترلشان کرد!!!

کاش میشد برچسب تعطیل است بر مغز و قلبت بزنی!!!

کاش میشد ....

 

عجب نقاش ماهریست فکر و خیال..... وقتی دانه دانه موهایت را سفید میکند....

 

               

             Black hearts

 

خیلی کلافه شدم وقتی فهمیدم زمان حرکت کوه تغییر نکرد!

نمیدونم قسمت نبود یا از شانس خوب منه  !!!

۵:۳۰ صبح!!! یعنی ۴:۳۰ باید راهی بشم!!!

فکرشم ترسناکه...

 

 

 

 

+ تاریخ | سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت | 17:46 نویسنده | vahide |


۲هفته از سال ۹۲ هم گذشت...

سراغ کتابام رفتم!(خودم باورم نمیشه) ۲وجب خاک روشون نشسته بود...

اصلا حوصله خوندنشونو ندارم.

کلا حوصله هیچ کاری رو ندارم... دوست دارم برم یه جای دور...خیلی دور...

فقط خودم باشم...تنهای تنها...

دوست دارم تنها باشم ببینم میتونم به این افکار پریشون که هجوم میارن سامان بدم!!

دوست دارم یه قفل بزرگ بزنم به در افکارم...

نمیخوام هیچ فکری بیاد توش...

دوست دارم تخلیش کنم!

خالی بشه از همه ابهامات... همه پرسش هایی که یه جواب درست نمیتونم بدم بهشون...

خسته شدم از این لبخند مصنوعی...

۳هفته دیگه عروسی خواهرمه... کلی کار دارم...اما حوصلش نیست!!

خوشحالم که از شنبه میرم دانشگاه...

چون دلم بدجوری برای دوستام تنگیده...

ار طرفیم درد دلم بیشتر میشه...

یه راهی جلو پام بذار...

 از طرفی دوست داشتم کوه رفتنمو ادامه بدم...دفعه قبلی خیلی خوش گذشت...

اما ساعت حرکتش خیلی زوده!!!

شاید نتونم برم

 

 

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 

+ تاریخ | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت | 17:27 نویسنده | vahide |


خانه تکانی دل...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!




حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟




حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

یک او یعنی... خدا ...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک...

 

+ تاریخ | چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت | 13:16 نویسنده | vahide |


خداوندا،

به داده ات،به نداده ات،به گرفته ات شکر،

که داده ات رحمت ونداده ات حکمت وگرفته ات امتحان است.

 

دیشب رفتم حوض نقاشی رو دیدم(بالاخره قسمت شد)

فوق العاده بود...

شهاب و نگار عالی بازی کردن... عالی...(انقدر طبیعی که من پا به پای اونا گریه میکردم)

با اینکه موضوعش خیلی خاص نبود اما بهم درس خوبی داد...

اینکه متولد شدن ما تو یه خانواده ی خوب و عالی دست خودمون نیست و تقدیر ماست...

اما اینکه چه طور تو اون خانواده و شرایط زندگی کنیم دست ماست و تدبیر خودمونه...

و اینکه سلامتی بهترین نعمتیه که آفریدگار میتونه به بندش بده...

خدایا شکرت...

بهتون پیشنهاد میکنم برید و این فیلم رو ببینید...

 

تقدیر تقویم انسان های عادیست و تغییر تدبیر انسان های عالی...

سالی مملو از تدبیر براتون آرزومندم.

+ تاریخ | چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت | 13:34 نویسنده | vahide |